به نام آنکه عاشق عشق است و بس

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم ....
**********************************************************************
نمیدانم چه بنویسم؟ برایت از که بنویسم؟
نه تو شیرین,نه من فرهاد...
سر هر کوی و هر برزن بباید این سخن فریاد
چرا عشقم به دست من سبد از خون دل می داد؟
نه مجنونم,نه لیلایی!
نه دیگر از برایم ! آآآ...ه,نداری حرف زیبایی
چه می گویم؟چه می خواهم؟
در این دوران تنهایی
نمیدانم چرا اینگونه بی تابم؟
******************************************************************
تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تونمي دانم چه خواهد شد فقط بي تاب و دلگيرم كجاماندي كه من بي توهزاران بار در هر لحظه مي ميرم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
كاش به اشكهاي كودكانه ام رحم مي كردي
كاش توراز درونم را مي ديدي و سفر را فراموش مي كردي!!! كاش هنوز در كنارم بودي و تو را در لحظه لحظه زندگي ام حس مي كردم![]()
تا که بوديم نبود کسی کشت مارا غم بی همنفسی
تا که رفتيم همه يار شدند خفتيم و همه بيدار شدند

من بسيار گريسته ام
هنگام كه آسمان ابري است
مرا نيت آن است
كه از خانه بدون چتر بيرون باشم
من بسيار زيسته ام
اما اكنون مراد من است
كه از اين پنجره براي باري
جهان را آغشته به شكوفه هاي گيلاس بي هراس
بي محابا ببينم
باتشکر از مرد قبیله وبلاگ
