تبليغاتX
عشق -

عشق

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم ....

**********************************************************************

نمیدانم چه بنویسم؟ برایت از که بنویسم؟

نه تو شیرین,نه من فرهاد...
سر هر کوی و هر برزن بباید این سخن فریاد
چرا عشقم به دست من سبد از خون دل می داد؟
نه مجنونم,نه لیلایی!
نه دیگر از برایم ! آآآ...ه,نداری حرف زیبایی
چه می گویم؟چه می خواهم؟
در این دوران تنهایی
نمیدانم چرا اینگونه بی تابم؟

******************************************************************

سكوت ‚ بند گسسته است
كنار دره درخت شكوه پيكر بيدي
در آسمان شفق رنگ
عبور ابرسپيدي
نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش
 نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين
 كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر
ز خوف دره خاموش
 نهفته جنبش پيكر
به راه مي نگرد سرد ‚ خشك ‚ تلخ ‚ غمين
 چو ماري روي تن كوه مي خزد راهي
به راه رهگذري
 خيال دره و تنهايي
 دوانده در رگ او ترس
كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم
 ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري
به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري
غروب پر زده از كوه
 به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر
غمي بزرگ پر از وهم
به صخره سار نشسته است
 درون دره تاريك
 سكوت ‚ بند گسسته است
سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 3:7  توسط داود  |