تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تونمي دانم چه خواهد شد فقط بي تاب و دلگيرم كجاماندي كه من بي توهزاران بار در هر لحظه مي ميرم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
كاش به اشكهاي كودكانه ام رحم مي كردي
كاش توراز درونم را مي ديدي و سفر را فراموش مي كردي!!! كاش هنوز در كنارم بودي و تو را در لحظه لحظه زندگي ام حس مي كردم![]()
تا که بوديم نبود کسی کشت مارا غم بی همنفسی
تا که رفتيم همه يار شدند خفتيم و همه بيدار شدند
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 3:10  توسط داود
|

